مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
50
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
پرسيدم و آنها گفتند آن گردنه راهى است باريك . و يك طرف آن كوه است و طرف ديگر دره و گردنه ، در امتداد درهاى مارپيچ مىباشد . پرسيدم آيا در آن گردنه آبادى هست يا نه ؟ خربنده ها گفتند بلى چند آبادى در گردنه هست . پرسيدم وضع آبادىها چطور مىباشد ؟ آنها نميدانستند كه من براى چه اين پرسش را ميكنم . من ميخواستم بدانم آبادىهائى كه در گردنه مزبور جلوى ما قرار گرفته بر آبادىهاى ديگر مشرف هست يا نه ؟ چون هرگاه آباديهاى جلو بر آباديهاى ديگر مشرف باشد ، وقتى قشون من در موقع روز وارد يك آبادى شود سكنه آباديهاى مرتفع آن را خواهند ديد و خواهند فهميد كه يك قشون وارد گرديده و آن خبر را به نيشابور خواهند رسانيد و كرسى خراسان ، آماده براى دفاع خواهد شد . من ميخواستم طورى خود را به نيشابور برسانم كه حكمران آنجا و سكنه شهر ، نتوانند براى دفاع آماده شوند . بنابراين سكنهآباديهائى كه در كوه قرار گرفته بود نميبايد قشون مرا ببينند . طول آن گردنه هم بقدرى بود كه من نميتوانستم قشون خود را هنگام شب از آنجا بگذرانم و ديگر اينكه عبور دادن يك قشون از سواران هنگام شب از يك گردنه كوهستانى خطرناك است و سوارها پرت ميشوند و بدره مىافتند . اين بود كه بعد از تحقيق از بلدها تصميم گرفتم كه آن كوه را دور بزنم . من از ايلخىهائى كه جلو فرستاده بودم بهر يك از سواران خود يك اسب يدك دادم تا اينكه در راه ، اسب خود را عوض كنند . از ساعتى كه من يك اسب يدك به سواران خود دادم آنها دانستند كه ديگر نميتوانند استراحت كنند و بايد روز و شب راه بپيمايند تا اينكه به مقصد برسيم . حتى براى غذا خوردن به آنها فرصت استراحت نميدادم و ميبايد غذاى خود را بر پشت اسب تناول نمايند . هر صاحب منصب ، مكلف بود كه در فواصل معين ، براى چند لحظه دستور توقف را صادر كند تا اينكه سوارها از اسبى كه در پشت آن نشستهاند سوار اسب يدك شوند تا اينكه خستگى اسب اول بدر رود و از آن پس اسب خسته را يدك ميكشيدند و بعد از چند ساعت خستگى اسب اول از بين ميرفت و باز سوارها بر پشت آن مينشستند ، و هنگام استراحت سواران من موقعى بود كه ميبايد به اسبها نواله و آب بدهند و غذاى اسبها در راهپيمائىهاى جنگى نواله است زيرا فرصتى وجود ندارد تا آنها را با كاه و بيده و جو سير نمايند . من تصور ميكردم كه بهار ماوراء النهر زيباترين بهار جهان است ولى در آن سال وقتى بهار خراسان را ديدم دانستم كه از بهار ماوراء النهر ، زيباتر هم يافت مىشود . تمام دامنههاى كوه مستور از سبزه و گلهاى شقايق بود و در درهها رودخانههاى سفيدرنك جريان داشت . من گرچه از مشاهده سبزه و گلهاى بهار لذت ميبردم به خود اجازه نميدادم كه جز براى اداى نماز توقف كنم . با اينكه مىدانستم هيچكس نميتواند سريعتر از ما مسافرت نمايد معهذا دستور داده بودم نگذارند هيچكس از ما جلو بيفتد ولو چاپار باشد و اگر خواست برود وى را بقتل برسانند . زيرا در موقع قشونكشى قتل يك يا چند نفر ، براى مصلحت قشون بدون اهميت است روز جمعه بيك قصبه رسيدم كه موسوم بود به ( ده بالا ) ، در آن قصبه مسجدى وجود داشت و من با شگفت ديدم كه مسجد خلوت است پرسيدم آيا اينجا عالم روحانى دارد يا نه ؟ مردى ريش سفيد را كه دستارى بر سر داشت نزد من آوردند و من از او پرسيدم مردم اين قصبه چه دين دارند ؟